کاربر گرامی

به انجمن رمان نویسان عاشقانه خوش آمدید

برای استفاده از تمامی امکانات انجمن باید در انجمن ثبت نام کنید یا وارد شوید

ورود به سایت ثبت نام در سایت


mohamad

ترسناک
داستان هایی از یک داستان|mohamad

4 ارسال در این موضوع قرار دارد

اسم رمان : داستان هایی از یک داستان
ژانر : ترسناک و تخیلی

نویسنده : mohamad

خلاصه : اینجا آخر راهه هرکی که وارد بشه راه خروجی جز مرگ نداره . وقتی وارد بشی دیگه کسی دنبالت نمی گرده و هر بلایی که سرت سرت بیاد و اگه بمیر هیچکس متوجه نمیشه حتی نزدیک ترین آدم زندگیت ..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درست کنار شومینه ی قدیمی و از کار افتاده روی صندلی برایان با صورتی در هم نشسته بود وقتی به صورتش بیشتر دقت کردم چند جای زخم و کبودی روی پیشونی و کنار لبش دیدم . وقتی که سنگینی نگاه خیره ای رو حس کرد سرش رو بالا آورد و به در و اطرافش نگاه کرد وقتی که منو دید چش غره ای رفتو از روی صندلی بلند شد و من هنوز با نگاهم دنبالش میکردم که از جلوی صندلی دو نفره ای که از کهنگی رو به از هم پاشیدن بود و آلبا روش نشسته بود گذشت.
آلبا دختر گوشه گیر و رنگ پریده ای هست که زیاد با کسی حرف نمیزنه . مثل همیشه یک نخ سیگار گوشه ی لبش گذاشت و فندکش رو درآورد تا سیگار رو روشن کنه اما هر چقدر سعی کرد فندک روشن نشد و طی یک حرکت سریع اونو به طرف دیوار پرت کرد اما به جای دیوار به سر روبی که از اونجا رد می شد خورد .
روبی  با قدی کوتاه و سر بزرگی که داره شبیح به عجیب الخلقه ها ست . وقتی که فندک به سرش خورد یک لحظه ایساد و دستش رو به سمت سرش برد اما وسط راه دستس رو پس کشید و به راهش به سمت اتاقش کج کرد . زمانی که در سالن رو باز کرد با برایان بر خورد کرد و روی زمین افتاد و همونجا نشست و تکون نخورد .
برایان یک قاتله زنجیره ایه . قربانی هاش فقط دختران جوان هستن . شیوه ی قتلش هم به این صورته که پوست دخترا رو زنده زنده میکنده و بعد از زجر دادنشون اون هارو به قتل می رسونه و سر از بدنشون جدا می کنه . به خاطر همین اینجاس.
برایان آروم به سمت آلبا حرکت میکنه کنارش روی اون صندلی کهنه میشینه و شروع به حرف زدن با آلبا میکنه . برایان یکی از معدود کسایی هست که آلبا باهاش حرف میزنه . به صورت رنگ پریده ی آلبا خیره میشم .
آلبا رو به خاطر مشکوک بودن به قتل خانوادش آوردن اینجا.
با صدای جیغ روبی به سمتش بر می گردم از جاش بلند شده بود که پاش به لبه ی قالیچه ی پاره وسط سالن گیر میکنه و دوباره زمین میخوره .  روبی رو به خاطر بریدن یکی از گوش های خواهرزاده ی کوچیکش آوردن اینجا
و در آخر من ... من کسی هستم که می خوام هرجور شده از اینجا فرار کنم ..!
 

پسند شده توسط 1 کاربر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلییی مممنوننم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری